زندگی مجردی با وجود این همه مزیت ,بدبختی های زیادی هم داره!
بعضی وقتها رو مجبور میشی بشینی لباس بشوری ,اون هم حالا اگه تمیز میشستی خوب بود
اما وای بر غذا درست کردن, سیب زمینی درست میکنی بعدش ای وای تبر با اون تیزیش نمی تونه اونو خورد کنه ,وای بر حال بدبخت دندونا!
حداقل یه زن نداریم لباسامونو بشوره یا حداقل برامون غذا درست کنه,
تا چند روز دیگه لباسامون که ... .
معده که از اون بر
روده که ...
سالی یه بار حموم
وای بر حالمون !
حالا نکنه وقتی زن گرفتیم زن بهمون بگه تو که تا حالا لباس شستی لباسای منو هم بشور!!
یا بگه تو اشپزیت بهتره برامون غذا درست کن!
خدا نکنه زن بگیری و زن ذلیل باشی, اون وقت دیگه خر بیار باقالی ببر.
هر وقت که تنها می شوم و خود را در خلوت می بینم یادی از خود و گذشته می کنم
اسمان شهر بدجوری ادمو تحت تاثیر قرار میده
بیابون یه چیز دیگه هست
اسمون کوه و بیابون خیلی با اسمون شهر فرق داره
درخت ها و سبزه زارهای کوه و بیابون هم متفاوته
تو شهر فکر فرق می کنه
اما کوه و صحرا و بیابون
من نهایتآ عاشق کوه و بیابون و طبیعتم
هیچ چیزی نمی تونه منو از اینها جدا کنه
این چیزیه که در من شکل گرفته
و هیچ وقت هم عوض نمی شه
چند روز که از شهر بیرون نمیرم خورد و گرفته میشم
اما این روزا دلم بدجوری برا نخلها تنگ میشه
برای درخت های کنار
اخه تو شیراز نه نخل هست ونه کنار
حالا هم میخوام با بچه ها بریم کوهپایه
اما تصاویری که من عاشقشونم
هرچه زمان می گذرد و از تو دور می شوم , به تو نزدیکتر می شوم .
هر روز دلم بیشتر برایت تنگ می شود ,چند سال است که از تو دورم ؟
ایا این شروع دوری است؟این شروع دلتنگی های من است برای تو؟
ایا هنوزها باید از تو دور باشم؟نگرانت شده ام نمی دانم دل تو هم برایم تنگ می شود؟
بچگی هایم را همیشه با تو بودم ,با تو می گذراندم ,به امید تو زنده بودم و زندگی می کردم,
اما اکنون دیگر تو را ندارم, حال هم زنده ام و باز هم مثل گذشته به امید تو زندگی می کنم . هر چه زمان می گذرد تورا بیشتر باور می کنم,نبودت را هر لحظه بیشتر حس می کنم,ایا می توانم باز مثل گذشته و بچگی هایم با تو باشم ؟
بی تو خیلی دلم می گیرد,باید هم این طور باشد,چون با تو ازاد بودم ,با تو اباد بودم,با تو زندگی می کردم .
نمی دانم چرا تو را از من گرفتند,ایا گناهی کرده بودم که مجازاتم را دوری و جدایی از تو نوشتند؟
نمی دانم که چرا باید اینگونه باشد,چرا دوری و چرا جدایی؟
ایا سرنوشت من اینگونه نوشته شده؟ایا ورق های دفتر زندگی ام این گونه باید پر شوند؟
اگر حال مرا بخواهی در بندم و در قفس! قفسی که در آن تنها چیزم یک لپ تاپ شکسته, چند کتاب کهنه ی دانشگاهی و تنهایی ها و دلتنگی هایم برای توست.
برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم ... .